نام معشوق من دماوند است

                                                 دکتر مرتضی هاشمی

دوستان ، عاشقم ، گناهم چیست
دل هر کس به دلبری بند است

       

دل من ، بند دلبری است که آ
زادگی در برابرش بنده است
دلبری، قبله ی همه عالم
کآسمان ، نزد وی ، سر ، افکنده است ،
دلبری ، کز ولای والایش
دل آزاده ، بند دلبند است
دلبری ، کز قرار صبر و قرار
رشک ایوب و ، نقش اسپند است
دلبری ، کز صلابت ایمان
کوه سینا ، برش چو دروند است
دلبری ، کانقدر صفا دارد ......
که ، صبا ،از صفاش ، شرمنده است
دلبری ، رو سپید و ، دامن سبز
کز دل سرخ ، آتش افشانده است
اوج علیاش، صبح رستاخیز
منشا مهر پاک تابنده است
آشیان بلند عنقا را
مرغ سیرنگ او نشاننده است
از سر چشمه های چشمانش
تری و تازگی تراونده است
پای کس گر رسد به دامنه اش

بر لبانش هزار لبخند است
و انکه دستش رسد به گیسویش
از فتو حات خویش خور سند است
کی رسد دست کس ، به بالایش
که بلنداش سخت بالنده است
هر که خواهد لبش به لب گیرد
نا گزیر از هزار ترفند است
وانکه چنگی زند ، به چنگالش
پنجه در پنجه ای بد افکنده است
ور به آهنگ او کند آهنگ
او به آهنگ ناز نازنده است
لیک ، با این همه هماهنگی
گاه ناز و ادا ، نوازنده است
عصبانی اگر شود از کس
هم چو ببر دمنده ، تازنده است
نعره ها می کشد ، چنان بهمن
نعره ای ، کش بدو برازنده است
آن چنانت دهد فشار ، که پس
نرمتر جای پیکرت ، دنده است
هان ، به پا تا نلغزدت ، پایی
که نپایی ، و یا تو ، زنده است
گرچه سنگین دل است و ، پا بر جا
دلش از داغ رهرو ، آکنده است
نزد این پیر وادی عرفان
سالکان را هزار ، پرونده است
گر چه در سینه ، داغ غم دارد
سردی چهره اش ، دو صد چند است
با همه سخت جانی و خشنی
خلق ، مروصلش ، آرزومند است
چند پندم دهی که دل بر کن
آنچه من نشنوم ، همین پند است
این ، نه تنها منم که عاشق اوست
دل خلقی ز مهرش ، آکنده است
شهرت دلبری او همه جا
از پتل پورت ، تا سمرقند است
دوستداران و دلسپارانش
در تمام جهان پراکنده است
کم نگران ز سینه چاکانش
هر دم ، آمار آن فزاینده است
یار من ، گر سرش به تهران است
پای او در دیار مازند است
ایها الناس ، فاش می گویم
نام معشوق من ، دماوند است