از سوره ی تماشا

                                                    سهراب سپهری

و به آنان گفتم

سنگ آرایش کوهستان نیست

هم چنان که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

..........

سر هر کوه رسولی دیدند

ایرانکار به دوش آوردند

بادرا نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داوودی بود

چشم هاشان را بستیم

دست شان را نرسانیدیم به سر شاخه ی هوش

جیب شان را پر عادت کردیم

خواب شان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم