| فریاد هزاران |
|
محمد علی گویا کویر تشنه ی جان را ، امید بارانی بیا که نم نم باران نو بهارانی در این هوای نفس سوز بیم پرور سرد نشان مهر و امید و صفای بارانی در این سیاهی سرما، که ناله یخ زده است خروش پر ز تکاپوی آبشارانی صدای غرش رگبار، در سیاهی شب سرود گرم عقابان کوهسارانی پیام صبح امیدی ز چشمه ی خورشید نشان قهقه ی سبز مرغزارانی ................................... در بیابان جنون ، یک روز مجنون بود و عشق سنگ های تفته بود و تاول و خون بود و عشق جان شیرین را چو شیرین در پی فرهاد داد تیشه بود و بیستون بود گلگون بود و عشق عاقبت چون شد ؟ از آن پویندگان راه عشق خط خونی در تمام کوه و هامون بود و عشق ...................... رهرو ! کجا به منزل مقصود می رسی ؟ با کهنه کوله بار پر از اشتباه خویش ؟! |