الوند ، سلام

                                                    مرتضی هاشمی

الوند، سلام بر تو از دادا

باشد دل من به یاد تو شادا

الوند، سلام، آمدم من باز

با سینه ی بنهفته در آن صد راز

الوند، دلم هوای تو دارد ..

در دشت دلم برف تو می بارد

الوند، سلام من دلم تنگ است

هر چند دل تو از تن سنگ است

 از راه دراز و دور می آیم

تا سر به سریر سایه ات سایم

تا باز نهم سری بر آن دامن

تا باز کنی تو دلبری با من

یاد آورم ازگذشته های دور

وان خاطره های خاطر پر شور

زان صبح سحر شال و کلا کردن

میل گل و صحرای ترا کردن

دست افشاندن و پای کوبیدن

از خانه ی دل غبار روبیدن

از شوق وصال دست افشاندن

سرمای سحر به استخوان خواندن

در راه به شوق وصل تو بودن

سر در قدم معنبرت سودن

از شهر به دامنه نور دیدن

با پای پیاده پای ورچیدن

اوقات میزان ، قواره نامیزان

جیبی خالی و جیبی آویزان

نن پیچه میان کوله سرگردان

کوله سر کله مان قلم قورچان

در گنجنامه اندکی ماندن

چند لقمه به کور مانده تپاندن

آن  گاه به سنگ ها قدم هشتن

سر شار ز آبشار تو گشتن

در وان بقا سنگ رجی چیدن

عکس همه را در آب آن دیدن

پس تخت شدن به دشتی از میشان

در چادر ایلیاتی دام دوشان

نوشیدن دوغ مشک مشد سرد

بنگر که می صبوحی ات چون کرد

تا فتح کنی تو تخت از نادر

کاندر همه ی دهر بود نادر

آن گاه به همراه همه یاران

ارس باری بر ارسباران

آن گاه به سوی تو نور دیدن

آن جا رخ اعتلای تو دیدن

پرواز به سوی قله ی الوند

تا با آله یابی یکسره پیوند

الوند ، سلام ، آمدم من باز

زی قله ی تو قله ی سر افراز

 

دیماس های واژه های ستاره دار در برگ پسین می آید.

 

دکتر مرتضی هاشمی « دادا »