| به یاد الوند |
|
حسن وجدان خوش در آغوش تو ای الوند زیبا چه شب ها که نخفتم تا سحر گاه به پشت خود نهادم کوله پشتی به دستم چو بدستی، پای در راه به گنجنامه، قدم چون می نهادم به سوی قله ات پر می کشیدم گذر می کردم از میدان میشان جهان را زیر شهپر می کشیدم در آن دم که عروس روز خورشید به حجله رفته رخ میتافت مهتاب من و یاران کوه و قله و دشت به تخت نادر افتادیم بی تاب بهاری بود و خیری بود و منصور دقوقی بود و کرباسی و ناصر دگر بودند یارانی که اکنون قلم از ذکر ایشان مانده قاصر کنار یک سیه چادر غنودیم ز یک بته گون شعله ور آتش همه در گرد آن حلقه نشستیم به مثل موبد و احباب پاکش صدای دلنشین خواجه زاده طنینی خوش میان دره ای داشت به همراه نوای دلکش نی به دل بذر امید و عشق می کاشت زمانی در کنار خوض نبی جوار صخره سخت و سیه رنگ ز سرمای شبانگاهان کهسار پناهنده شدیم در زیر یک سنگ بسا شب ها که در نور ستاره حدیث عشق خود را با تو گفتم چه نجوا ها که کردم با تو ای کوه به آب دیده، گرد از چهره رفتم
|