بهشت الموت

                                                   عاصم

الموت  ای که سراسر همه تاریخی و پند

قلعه بر بام تو یاد آور ظلم است و گزند

آن بهشتی که به بام تو بنا بنمودند

به عیان بود بهشت و به عمل بود چو بند

تو کمند دل نا پاک شدی بس پاکی

آن که نا پاک شد البته بیفتند به کمند

تو عقابی و به زیبایی خود غره مشو

آخر از هم متلاشی بشوی مثل سپند

سر بلندی اثر صبر و ثبات قدم است

کوه را صبر نمودست سر افراز و بلند

خود پسندی که نهد پا به بهشت الموت

نبره بهره و هرگز نشود زان خرسند

هر که چون کوه شود پاک، بهشتش ببرند

چون در آن جا همه مشغول بگویند و بخندد

درس آموز به کوه الموت ای « عاصم »

آن چه بر خود نپسندی به کسی هم نپسند