در راه قله

                                                  حسن نيک منش

باد گزنده زوزه می كشد .

و آواری از يخ و برف بر سر و رويمان می­ ريزد

اژدهای هفت سر مرگ بر دره­ ها در كمين نشسته است

و زير « قرنيزهای پنهان » خالی ست

نه كرامپون­ ها را اعتباری

و نه بر ثقل زمين سكونی ست

فولاد قلب­ هايمان را بايد صيقل زنيم

فولادی كه جز در كوره­ ی عشق نمی­ گدازد

و مي­بايد از آن تيشه­اي بسازيم

تا بر تيغه­ ی تيز يال­ها نگاهمان دارد

رشته­­ ی جانمان را برهم گره مي­زنيم

و با گام­ های استوار در پي هم روانه می­ شويم

تا بر بلنداي قله پرچم پيروزی برافرازيم

نگاه مان را بر قله­ های دوردست می­ دوزيم

و من می ­دانم اين پايان راه نيست

قله ­های بلندتر

مارا به خود می­ خوانند .

حسن نيک منش

از فصلنامه 22