| شکیب |
|
عبدالعالی دست غیب چشمه ها ره سوی شط ها می برند اما می کشدشان دست پنهان کار نامردی تشنه تر در خاک ... چشمه ها ... اما دگر خشکیده در ژرفا کوهسار آشنایی ها فرو غلتید ... جنگلی بیمار و تاریکست ژرف چون مرداب های تیره ی دلتنگ شب که پایانی به رنگش نیست اختران دیر سوز آشنایی ها ره به سوی کوه ها دارند، رهگذر کوه در شبگیر ای افسوس قطره ی خونی به سنگش نیست . |