| فراموش |
|
مهدی اخوان ثالث .... او درین دشت بزرگ چشمه ی کوچک بی نامی بود کز نهان خانه ی تاریک زمین در سحرگاه شبی سرد و سیاه به جهان چشم گشود ..... او بر آن تپه ی دور پای آن کوه کمر بسته ز ابر دم آن غار غریب بوته ی وحشی تنهایی بود کز شبستان غم آلود زمین در غروبی خونین به جهان چشم گشود ....... نیم شب بود و هوا ساکت و سرد تازه ماه از پس کهسار برون آمده بود تازه زندان من از پرتو پر الهامش سایه روشن شده بود و آن پرستو که چنان گمشده ای داشت هنوز همچنان در طلبش غم زده بود ماه او را دم آن پنجره آورد و به وی با سر انگشت، مرا داد نشان کین همان است، همان گمشده ی بی سامان که درین دخمه ی غمگین سیاه کاهدش جان و تن و همت و هوش می شود سرد و خموش
|