| قصيده ی كوه و كوه نورد |
|
رحمن ندايی ( عبرت ) ای ديو زشت سر به فلک سوده كوهسار ای رشته ی عظيم چه می آوری ببار ؟ بر سركلاه برف كشی موقع سپند دامن برنگ سبز كتی موقع بهار از ديده جوی آب،فرستی به مرغزار وز رخ گلاب و عطر ، به صحرا كنی نثار بادت ز كبر، شاخه ی اشجار بشكند روی غرور كف به لب آورده آبشار ای وای من، كمرت از چه خم شده ؟ گويا كه روزگار، به پشتت نهاده بار در پای خويشتن، نظر كن كه سوی تو يک عده نوجوان قوی پای رهسپار از بهر فتح قله ی تو، عهد بستاند عهده ی عظيم و محكم و پاينده استوار گاهی ز صخره ها، به سختی روند راه گاهی به شوق فتح، به سرعت كنند كار *** ای كوهسار، تو بدين ظاهر قشنگ در سينه دفن كرده دلي همچو سنگ خار ناگه ز زير پای يكی سنگ ريزهای بيرون كنی و سخت و را افكنی كنار ( يا در ميان بهمن و برفش فرو كنی يا در درون دره ی ژرفش نگو نسار ) غافل ازآنكه كوه نوردان تيز پا بر فتح قله ات همه هستند بی قرار از بهر شادی روح رفيق خويش بر كله ات درفش بكوبند يادگار دانی كه چيست معنی كوبيدن درفش يعني بزير پای تو هستی ذليل و خوار آن ها جو می روند، تو بر جا ستاده ای افسرده و پريش، سرافكنده ،شرمسار آوای فتح و نوحه ی ماتم رسد بگوش زان جمع دلشكسته ی پريشان داغدار ( ای مرد كوه نورد كه كوه عظيم را تسخير ميكنی، تو به تصميم و پشتكار ) پيروز و فاتح و منصور و شادكام بر قله ها روي تو نه يک، بل هزار بار وی كوه باغرور، تو نيز از شكست خود ( عبرت ) بگير و سر به تواضع فرود آر
رحمن ندايی ( عبرت ) از نشريه كوهستان 13 شهريور 1343
|