کوه

                                       فردوسی

برفتم به فرمان کیهان خدای

به البرز کوه ، اندر آن سخت جای

روم ، هرچه گفتی به جای آورم

سر کوه ، یک سر ، به پای آورم

مرا رفت باید به البرز کوه

به کاری که بسیار دارد شکوه

پیاده همه کوهساران به پای

بپیموده ، با دانشی رهنمای

*******

به کوه اندرون جای تنگش گزید

نگه کرد غاری بنش ناپدید

چو مژگان به مالیدو دیده بشست

در آن غار تاریک چندی بجست

***********

ز تیغ ، آمدم سوی آن غار تنگ

کمندی که زنار دارم به چنگ

به بند کمندش ، ببستیم چو سنگ

کشیدمش ، بیچاره از غار تنگ

************

ببارید از آن ابر تاریک برف

زمین شد پر از برف و بادی شگرف

زمانی طپیدند در زیر برف

یکی چاه شد کنده هر جای ژرف

یکایک به برف اندرون ماندند

ندانم بدان جای چون ماندند

**************

که یزدان پاک از میان گروه

برانگیخت ما را به البرز کوه

***********

 همی تاختی تا دماوند کوه

کشان و دوان از پس اندر گروه

شمیران و روئینه و راده کوه

کلات از دگر دست و دیگر گروه

**********

هر آنکس کز ایشان به جان رسته اند

به کوه هماون جگر خسته اند

***********8

چو بینی بدانی که مردان که اند

در این کوه پایه برای چه اند ؟

 

از کتاب کوه نامه ی فردوسی

پژوهش داوود محمد فر