پرويز كريمي
توصيف چشمه ساران ، درد گرسنگي را تسكين نمي دهد ،
از شب ، ستاره ، صبح
هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سايه )
اي كوه ! تو فرياد من امروز شنيدي ،
دردي است در اين سينه كه هم زاد جهان است .
28/1/84 حسن نيك منش
با دهانم بوي شرابي ست
كز عطر وحشي گلها
محمود حميدي
از فصلنامه كوه 11
دل داده ام به كوه و بيابان و سبزه زار
و ز هرچه هست خالق آن حي كردگار
اگر خواهي تو اسم بي مسما
بود فدراسيون ورزش ما
بود چندين لگن با آفتابه
ولي اصل و حقيقت در ميان نه
مربي بي حد و رهبر فراوان
مجهز ازكلاه و كفش و تنبان
آيينه ي هفت اختر اين طارم نه تو
الوند فرهمند من اي كوي تو مشكو
با تيغ ستيغ تو همه سخته و ستوار
بنيان هر آن برزن و بنياد هر آن كو
پست است بيا لاي بلند تو دماوند !!
پهلو نتوان با تو زد البرز به پهلو
ميرود آيا زمهرير غم انگيز ؟
ميرسد آيا نوروز دل انگيز
پر شود از لالهها دامن كهسار ؟
سبز شود سر به سر كوه و بيابان
پاييز آخرين برگهاي روز شمارش را
ميگريد .
هميشه پاييز با غمهاي كهنه سال ميآيد
با دردهاي اساطيري
نيلوفر انبوه
در پاييز گل ميدهد .
دركدام فصل كدام سال گمشده ، زاده شدي ؟
سالها رفتيم براي يافتن
دريا در كوهستان
چرا آنجا ..... نميدانم .
تنها ميدانم در آنجا كسي نشسته است
و در انتظار جستجوي من
نشستن نه هر نشستني
مانند كوه باش ...
كه برف ها داروي دردهاي نهانش هستند.
كه با وجود عطش ناشي از گرماي درون .
آب رود را از شانه هاي ستر گش جاي مي سازد .
تا كه انسان يا پرندهاي را سيراب كند
چون او باش باوزني كه بر دوش مي كشد و
سبوي زندگي در دست
روز است
اما كوه را پوشانده ابري تيره و سركش
سبو خالي ست
پي آبم ، نمييابم
گمانم چشمه باشد در فرا دست
من از قبيله كوهستانم
تو از تبار آبي دريا
در من سكوت صخره و در تو
نجواي ابشار
من مثل سنگ ؛ پا بسته زمين
تو مثل آب ؛ جاري و پويا
نه تنگ بلورين شادم ميكند ،
نه قفس زرين
از بركههاي تعفن بريدهام
و ماهي گريز جانم را
از سنگي به سنگي ميجهانم
تا در زلال كوهساران رويين تن شوم
1379حسن نيك منش
البرز اي بلند سر افراز روزگار
اي مانده از گذشته ي دوران به يادگار
در پهن دشت دامن سبز تو خفته بود
تهران نازنين چه زيبا و با وقار
شهري پر كرشمه و طناز و دلفريب
چشم هوس به ديدن رويش در انتظار