|
هما ارژنگی .......... .......... باز پاييز است و نقاش خزان نقشبندی می كند در هر مكان
چتر زنگين چناران كهن آشيان گرم مرغان چمن آتشی از رنگ ها افروخته رنگ ماتم ها به آتش سوخته برگها، اين كشته های بی زبان اين طلا پوشان بيدار زمان در هجوم بادهای بی امان كوبه كو افتاده هر سو بی نشان بوسه های نرم باران روی خاک (شاخه های خيس و باران شسته پاک ) آسمان پر فروغ بامداد دشت پرواز سبكبالان شد كوه های سرفراز استوار باغ های دلفريب سايه سار ، شهر شادی در سبويم ريخته سر خوشی با جان من آميخته ديده حيران مانده بر البرز پير سرزمين شير گيران دلير جايگاه آرش پيروزمند قبله ی اميد دل های ... قصه گوی رفته های پر غرور كرده پنهان آتشی چون كوه طور شاد باش ای برف پوش سر بلند نيست بر جانت ز طوفان ها گزند چون تو دارم سينه ای آتش فشان آتشی ديرنده پای و جاودان باغ جانم را بهاران ميكند برگ ريزم را گل افشان ميكند گرم باش ای آتشين سودای من ای چراغ روشن شب های من گر بسوزی تار و پود هستی ام ور چشانی ساغر سرمستی ام می روم تا بارگاه كبريا ذره آسا خالی از كبر و ريا درهوای يار پران می شوم سر خوش و مست و غزل خوان می شوم شعله زد بر خرمنم عشق نگار بی قرارم ، بی قرارم ، بي قرار شد خزانم در هوايش لاله زار بی قراران را چه حاجت بر بهار هما ارژنگی از كتاب پرواز عاشقان |