|
محمد علی گویا از خدا آمد سوی موسی ندا عاشقا برخیز و بر کوهی بر آ
خدا همت بر کوه بینم استوار تا ببینی جلوه های لطف یار تا بر اوج قله ها ی سرفراز بازیابی گرمی راز و نیاز این ندا بر گوش هر کوهی رسید جابجا از جا پرید و سرکشید گفت هر کوهی بیا بر دوش من بازگشته بر تو آغوش من سنگ سنگ من قدمگاه تو باد خار من گل گستر راه تو باد قله ام شایان منزلگاه راز بند بندم تشنه ی راز و نیاز در میان این همه کوه بلند طور برخود یک نظر از دل فکند دید خود را تپه ای کوتاه و پست زین حقارت شرمگین شد لب به بست گفت چون باشد سخن از آفتاب ذره ای چون من نیاید در حساب نیستم من مامن راز و نیاز پا نسازم از گلیم خود دراز کرد بر آن کوه های پر غرور با تحسر یک نگه از راه دور ناگهان از عرش آمد این ندا شد به موسی وحی از سوی خدا عاشقا آن تپه ی کوتاه بین وان خضوع و خشیت دلخواه بین هست این افتاده ی بی های و هوی منزل وحی و مکان گفتگو آری آری از تواضع کوه طور گشت کوه نور در دریای نور من به سان ذره پیش کوه طور ای عجب این نخوت و کبرو غرور ای عجب این عجب و مانی و منی این همه خود خواهی اهریمنی شرمسارم شرمسار خویشتن هان تو مگذار به کار خویشتن ای تو نور و من ز نار خود نهان بندی خویشم ز خویشم وارهان |