|
حسن نيک منش الماس ريز برف ها در زير پای مان در بوران سپيده دم قطبی
بر شيب كوهسار نه رد پاي كوچک خرگوشی نه جاي پنجه ی گرگی مكان تا دور دست دره ها خالی و زمان؛ گويی بی ابتدا و انتهاست باد از فراز گردنه چون بازارگان مست بر كرانه ی هندوبار دستی به زلف يار و به دستی موج در موج بر خرمن الماس ها می افزايد اينک منم، - قارون گنج های كوه - كه بر غلتا غلت الماس های باد آورده طاق باز دراز می كشم. زمستان 84 حسن نيک منش |