|
اقبال لاهوری به بحر رفتيم و گفتيم به موج بيتابی هميشه در طلب استی چه مشكلی داری ؟
هزار لولو لالاست در گريبانت درون سينه ، چو من گوهر دلی داری تپيد و از لب ساحل رسيد و هيچ نگفت به كوه رفتيم و پرسيدم اين جه بی دردی است رسد به گوش تو آه و فغان غم زده ای اگر به سنگ تو لعلی ز قطره خون است يكي د رآبه سخن با من ستمزده ای به خود خزيد و نفس در كشيد و هيچ نگفت ره دراز بريدم ز ماه پرسيدم سفر نصيب، نصيب تو منزلی است، كه نيست جهان ز پرتو سيمای تو سمن زاری است فروغ داغ تو از جلوه ی دلی است كه نيست سوی ستاره رقيبانه ديد و هيچ نگفت شدم به حضرت يزدان، گذشتيم از مه و مهر كه در جهان تو ذره آشنايم نيست جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دل چمن خوش است ولی در خور ندايم نيست تبسمی به لب او رسيد و هيچ نگفت . اقبال لاهوری از فصلنامه كوه شماره 17 |