|
عاصم تفتان تو قرن ها سرپا ایستاده ای از پایه بر زمین به سما سر نهاده ای
تا بوده ای برای وطن، یار بوده ای مانند سد به سیل تهاجم ستاده ای بر دشمنان زهر طرفی راه بسته ای اما برای دوست چو روی گشاده ای در پهنه سرا تف زده ی زاهدان و خاش ماوا و جان پناه سوار و پیاده ای ای کوه خاکسار ز بس با تواضعی گویم که زنده ای و جوانمرد زاده ای آتش گرفته ای و خموشی گزیده ای عاشق صف چو شمع، دل از دست داده ای تفتیده باش قله تفتان و گرم باش گرمای توست ناجی هر پا فتاده ای عاصم بریز، آتش دل را برون چو کوه کین باعث ثبات قدم، هست و ساده ای |