|
به پيشكسوتان بازنشسته حسن نيک منش برقاب پنجره ی حسرت اينک گل داده است بهاری شاداب
كه بی تابانه به رفتن بی قيد و شرطم مجاب می كند بر زندان تنگ اتاقم ديری ست به ترک كوه گفته ام با پايی كه رفتن را ديگری مدد نمی دهد. ايكاش پر پروازم بود! * نغمهی دلنواز آواز میكنند مرغان شاد مهاجر اما، ساز شكسته ام را يک سو نهاده ام. ايكاش دل و دماغ آوازم بود! * نسيمی بر شاخساران ميوزد نجوای جويباران و طراوت سبزه زاران در خيالم می گذرد. ايكاش قاليچه ی سليمانم بود ! پر پروازم نيست، دل و دماغ آوازم نيست، قاليچهی سليمانم نيست، سمند تيز پای سوارانم نيست اما ، آهوی گريز پای خيالم هنوز بر آبشخور آبشاران و طرف چمن زاران می خرامد. پاييز 84 حسن نيک منش |