بلوغ چاپ ايميل

                                                    یدالله عالیخانی

روزگار تلخ و سختی داشتم

عشق را بازیچه می انگاشتم

گیج و سرگردان مغموم و پلشت

سرنهادم با مدادی سوی دشت

دشت انگار از بلا لبریز بود

کوه سخت و تند و وهم انگیز بود

آن چه غم بود از دلم یک آه شد

کوه از اندوه من آگاه شد

کوه چون آوای آه من شنید

آه ها بر آه ها من کشید

آه کوهستان به جانم ره گشود

اشک ، طغیان کرد و غم ها را زدود

در افق خورشید از بوسید کوه

در دلم امدی را بویید کوه

بوی گل ها بوی عطر پاک دشت

میزدود از سینه افکار پلشت

نغمه ی گنجشک ها شیرین ترین

بر چنین نوروز خرم آفرین

کوه ، ای جانان بی انبار من

کوه ای هم درد و هم آواز من

بعد ازین دیگر مجال درد نیست

جز ستیغ کوه هم آورد نیست

کوله بردارید ، فصل زندگیست

کوه ، اصل اصل اصل زندگیست .

 

یدالله عالیخانی

2/10/88

 
     
 
منوي اصلي
صفحه اصلي
معرفي پايگاه
آرشیو اشعار
ارتباط با ما
جستجو
ورود اعضا





رمز عبورتان را فراموش كرده ايد؟
هنوز ثبت نام نكرده ايد? فرم ثبت نام
 
 

كليه حقوق اين وب سايت نزد www.koohchame.com محفوظ ميباشد.