فراموش چاپ ايميل

                                                   مهدی اخوان ثالث

....

او درین دشت بزرگ

چشمه ی کوچک بی نامی بود

کز نهان خانه ی تاریک زمین

در سحرگاه شبی سرد و سیاه

به جهان چشم گشود

.....

او بر آن تپه ی دور

پای آن کوه کمر بسته ز ابر

دم آن غار غریب

بوته ی وحشی تنهایی بود

کز شبستان غم آلود زمین

در غروبی خونین

به جهان چشم گشود

.......

نیم شب بود و هوا ساکت و سرد

تازه ماه از پس کهسار برون آمده بود

تازه زندان من از پرتو پر الهامش

سایه روشن شده بود

و آن پرستو که چنان گمشده ای داشت هنوز

همچنان در طلبش غم زده بود

ماه او را دم آن پنجره آورد و به وی

با سر انگشت، مرا داد نشان

کین همان است، همان گمشده ی بی سامان

که درین دخمه ی غمگین سیاه

کاهدش جان و تن و همت و هوش

می شود سرد و خموش

 


 
     
 
منوي اصلي
صفحه اصلي
معرفي پايگاه
آرشیو اشعار
ارتباط با ما
جستجو
ورود اعضا





رمز عبورتان را فراموش كرده ايد؟
هنوز ثبت نام نكرده ايد? فرم ثبت نام
 
 

كليه حقوق اين وب سايت نزد www.koohchame.com محفوظ ميباشد.